شایدم تصورات تو اشتباه بوده و اونا از اولم همین بودن!!!!
من فکر می کنم زمانی مترسک یک باغچه بوده ام با قلبی آکنده از کاه
شایدم تصورات تو اشتباه بوده و اونا از اولم همین بودن!!!!
من اینجا تنهام
کاش تنهایمو می دیدی
من اینجام تنهای تنها با تو با این خاطرات لعنتی
تو با منی اما من بازم تنهام
لعنت به این تنهایی
به من
به!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
برگی در شراب من می افتد
هوا خفه است بوی برق وطوفان می دهد
برگ مانند کشتی کوچکی در روی شراب پیش می رود
آن طرف .................
در روی رودخانه..................................
یک غرش لطیف.........................................................................
آه....................................................................................................................................
این برگ سبز، من او را از میان شرابم بیرون می آورم
شراب کمی تلخ شده ،مزه گردو می دهد
کمی تلخ حق دارد در هر چیزی باشد
در حرف درست!
در بوسه عشق!
پس چرا در شراب نباشد
به یاد جمعه ۱۴ خرداد ۸۹ روزی که مثل هیچ روز دیگه نبود!
دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود
همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود
مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد
تنها می رفتم،می شنوی؟ تنها
من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم
آیینه هاانتظار تصویرم را می کشیدند
درها عبور غمناک مرا می جستند
و من می رفتم، می رفتم تا در پایان خود فرو افتم
ناگهان تو از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی
صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت
همه تپش هایم از آن تو باد،چهره به شب پیوسته
همه تپش هایم
من از برگریز سرد ستار ه ها گذشته ام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گم شده را بربایم
دستم را به سراسر شب کشیدم
زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید
خوشه فضا را فشردم
قطره های ستاره درتاریکی درونم درخشید
و سر انجام
در آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم
میان ما سر گردانی بیابان هاست
بی چراغی شب هاست،بستر خاکی غربت هاست،فراموشی آتش هات
میان ما هزار ویک شب جستجوهاست
سهراب سپهری
یعنی من یه آدم دروغ گو،پست وبی شعورم؟
آره من اونی نیستم که هستم
من یه گنا هکارم
مثل دیو ها شدم
اخلاقمم وارونه شده
حرف می زنم حرف می زنم حرف می زنم
سحر گوش می ده،حرف نمی زنه،نگاه می کنه،سیگار می کشه
سقف اتاق پر از گورهای کنده شدست
حرف می زنم حرف می زنم حرف می زنم
سارا گوش می ده،بغلم می کنه،گریه می کنه
سارا حرف می زنه
مرده ها رو دارن می آرن
حرف می زنم حرف می زنم حرف می زنم
گریه می کنم
اشکام همه چی رو با خودشون می برن
اما مگه چیزی هم باقی مونده؟
مگه قراره بدتر هم بشه؟
نمی دونم!
از خودم جدا می شم می رم،تا گذشته
نقاب می افته،این دیگه منم
آخ،چقدر آرومم
حالا می تونم پرواز کنم،می تونم برم
اما کجا ؟
می تو نم داد بزنم این م ن م
دیگه حرفی ندارم
اعتراف تموم شده توی خونه که شبیه سلول نیست
ترس نیست
همه چی تموم شده
اما نه باید اعتراف کنم از حرف هام پشیمونم!
می خوام بمیرم مثل*هانا اشمیت*
مردن فقط رفتن نیست
مردن پاک شدن،آسودگیه
یه طناب،یه صندلی چوبی،کفش های جفت شده
و ...
زیر بارش غم انگیز باران
مسلمانان را به صلیب می کشند
و در زندان نمناک بی عدالتی ها
دخترک با دستان بسته
به رقص مو های سیاهش در باد می اندیشد
و فردا
پسرک به بکارت از دست داده اش افتخار خواهد کرد
از خودم بیش تر از همه
واز کسی که هر روز با منه
اما من نیستم
کسی که همه اسم من و روش گذاشتن اما من نیستم
کسی که خیلی از من دوره
کسی که هر روز داره در من تکرار می شه
دیگه از این تکرار خسته شدم
تکرار خودم
تکرار روزها
من از این تکرار تکرارها می ترسم
اما خوشحالم که توی روزگاری زندگی می کنم که با همه تلخی هاش ، تاریخیه
این زمان که تعیین میکنه چه کسی یا کسای تاریخی می مونن
توی تاریخ ما آدماهای زیادی بودن که اسمشون تا ابد توی ذهن ها می مونه،کسای مثل امیر کبیر و مصدق
من خودم یه زمانی دوست داشتم توی دوران اونا زندگی می کردم اما حالا که یه رهبر سبز داریم و جوون های سبزتر دوست دارم زمان متوقف بشه همین جا همین حالا
اما شاید فردای ما تاریختر باشه،فردای که به تونی با افتخار سر تو بالا بگیری،و بگی منم اون روز ها بودم
یه فردای سبز و تاریخی